سفارش تبلیغ
صبا
صفحه اصلی پیام‌رسان پارسی بلاگ پست الکترونیک درباره اوقات شرعی
1 2 >

97/9/18
9:51 ع

در آینه ی یازده ماه دیگر است

در آینه ی یازده ماه دیگر است

درخت روشن زن میانسال
در آینه ی یازده ماه دیگر
وارد تالار بیوفای بازنشستگی می گردد
جان زرد اجاقش 
مفهوم معنی دار کوری است
و امشب لبریز خاموش تنهائی ست
برخلاف حقیقت درخشان ماه بدر
فروغ کوتاهی دارد
تا آواز سپید چند جمله آ پارتمان آن طرف تر
شوهرش بر خلاف تمایل آبیش
هر از چند گاهی مسافرعاشق سبزینه های شما لی است 
مردی میانسا ل 
که سر و صورتش را در ترانه های خیس آسمان و ماه تنکابن شستشو می دهد
کنارنسیم لبخند دلگشای دریا
با انس درختان کیوی و ماه بی قرار گفتگو می کند
زن – غروب دلگیر مهتابی را 
چند شبی است که پای جیر جیرک ها آواز می خواند
صدای تنها یش در گلدان گوش خیابان کوتاه زندگی پیچیده
و از حوالی صادق سبز مهربانی و صبر است
به آسانی می شود آن سوی دیوار قلبش را جستجو کرد
ساده در حجم خشک خواب فرو می رود
در رویای صبحی به سادگی شن و علف
به سادگی چشمان کبوتران وحشی
از رویای ارغوانی خواب بر می خیزد
هر روز مسافر خسته چشم بسته
صبح و عصر خانه تا اداره است
تمام لذت خانه و اثاثیه اش به خوبی او را می شناسند
شب ها گاه گاه ماه سان دو سه ساعتی بساط غربت ما را می شکند
اگرچه ریسمان آشنائی ما روز به روز محکم تر می شود 
با این وجود رگه هائی ازابهام در سنگ آشنائی ما می درخشد
رگه هائی قابل تامل
وقتی فضای متلاطم سا ل های بعد را ورق می زنم
مرگ همسرش را می بینم
پس قرار بود او زودتر به خاک ملحق شود ؟ !
امروز سال ها از آن تاریخ گذشته است 
پس قراربود او زودتر به خاک ملحق شود ؟!
این را در آب های امروز در مرکز خاک سخن می کارم
و در عصاره آن روز هیچ تابشی نداشت
اصلا چه کسی جز خدا می دانست ؟
و زندگی گوئی 
یک چشم بهم زدنی بیش نیست 

دیگر در سبزه زار چهل سالگی می روید
وقتیکه مادرش لبخند اندوهناک مرگ را پذیرفت
تمامی علاقه ی خانه را در پی اختلافی عمیق با پدرش
در مسیرناجاری ترک گذاشت
فرش آشنائی را در کوچه پس کوچه های جانگیر استثمارپهن کرد
کاری جانفرسا با حقوقی اندک
تا فقط درکی زنده بماند
حتی اگر کبوترهای ملاطفت برادر نبود
سرپناهی در شب محتوم روزنمی یا فت
یک سال است که هر شب خود را در اطاق خود رائی بیمارزندانی میکند
صبح همراه گنجشکها از خواب بی خوابی بر می خیزد
دیگر کار است و کاراست و ناچاری زخم ها بر روح
آنگاه سنگ شب را تا خانه بر گرده می کشد
زندان ناگزیر خانه با نارضا یتی در انتظار اوست
چون مهتاب اندوهگین پشت پرده ها
اصلا نمی توان در قایق درک کنکاش کرد :
جه نیروئی اورا به زیستی چنین دشوارمی کشاند
شاید گنجشکها و جیر جیر ک ها بدانند
شاید مورچه ها و کبوترها
در این آفرینش به دیده حیرانی باید ریخت
آیا در جهلی پیچیده و جانکاه حصار زندان نمی افرازد ؟
تا دادار را چه ستاره ی منظوری بدرخشد








حیف از آن همه درختان طناز
که به هئیت میزها وصندلی های فریب روییدند
حرف ها و صحبت ها هم در آ رایش دفاع از مستضعفین می چرخند
اما ورقه های ابر و باد بازگو کننده حقیقتی تلخند
چونان مدارک دانشگاهی باد آورده
هر کدام به درخشش قلابی در عصر روشنگری واقفند
و روزی افشاگری آفتاب را بی تردید خواهند دید
مستضعفان عاشق باران های حقیقت می رویند
باید به دریا فکر کرد
انسان ها شاخک های حساس درک را می پایند
بی شک دل دریا در حقیقت جویبارها می تپد
باید همواره در راستای ستاره های امید وار زیست
جهان زیباست
اما در پیچیدگی فریب انسان باید نشست
ما بی شک در خاطرات معمولی خویش
بازگو کننده حقیقت روشن خویشیم
تا در این ناپایدار چگونه به پایداری بیندیشیم
شما تلخ خواهید رویید
شما تلخ خواهید رویید
قرآن مقدس این را می گوید


او که از قبیله ی سیاحت و زیبائی بود
با زیانی جذاب به نرمی آب زلال
حرف به حرف روئید
تا دریا را در من برویاند
چشمان دریائی کلماتش
گلسنگ درک را 
در سنگ آفتاب چشمان ذهنم نشاند
به سادگی علف حرف به حرف روئید
جمله به جمله جاری شد
تا ستاره ی تفهیم را در من جوانه زند
اکنون من نیزاز قبیله ی آینه و آب و آفتابم
به زیبائی در کلمه و جمله جاری می شوم
تا عطش لطیف ترا فرو نشانم
تا مرگ – گل های فاصله کدامند ؟
در خلوص عرفان سبز آب می رویم 
نزد من که آمدی
آفتاب و آب بیاور 
ماه را صدا کن
در پهناوری آبی رشد کن
من هنوز در اینجا بس دل تنگم
تودرکدام ملکوت اذان
به قلب ستاره تابیدی ؟
تاریکی نیز دنیای زیبائی می آفریند
آنجا نیز نمو آب را جستجوکن
و بر مزار من همه ازآفتاب بگو
همه از شب
آه – در عشق من شبنم شو
چرا اینگونه عاشقی ؟
چرا ؟
ای گل های تنهائی !
شما نمی دانید ؟

 

 

در اطاق شب باز می شود
پله های نیمه تاریک
پله های نیمه روشن
در آپارتمان شب باز می شود 
بیرون شبی کامل می درخشد
جعبه ی توری زباله در آن طرف خیابان
در انتظارپلا ستیک های پرزباله
سگ های جیرجیرک بی وفقه آواز می خوانند
چشم انداز روشنی در آن طرف شن زار
در عمق نگاهم می نشیند
آسمان چشم می گشاید
ابرهای تیره ماه را می بلعند
پشت درپروانه ای در خواب رویای ماه و ستاره است
پله های نیمه روشن 
پله های نیمه تاریک
ونگاه ساعت بیست چهارسالن
مرا آواز خدا همواره به تلا لو می کشاند
و درک تاریکی را آسان می سازد
کمی هم در عمق روشن آسمان بنشینیم
شب باز در میان سالی خویش سخنرانی می کند
من آ ن را به خوبی آب و نان می شناسم
به خوبی آب و نان !
روی تمرکزقالی ماشینی شبی زمستانی
بر پشتی عاطفه ی ماه
رویش سبز فیلم سینمائی جمعه شب
در نور آوازخیابان شبکه ی اول تلویزیون
مرا به مهمانی ارغوانی سپید کشاند
تمرکز شیری رنگ حواس
عبور بی وقفه ی نگاه
پیوند مورچه ی صحنه های بکر
انتظار رنگین فام دو ساعته
وسرگذشت سیاست
سیاست سیبی است که 
در بارگاه عرفان به ثمر می نشیند
جهان عارفانه می درخشد
و همه ی زوایای حیات را خلق می کند 



صدای پای صبح بر خاک و سنگ
کلاغی در همین نزدیکی چند بارپیری دی را آواز می خواند
سکوت – خیابان را به آسمان وصل می کند
چهار نفرسوار سرویس تکرار می شوند
روز بازی لاک زدن در پیچ و خم خیابان های کوچک آغاز می گردد

و به داستان زمستانی جاده می پیوندد
گل سرد خورشید آرام آرام در افق جوانه می زند
تا چشم می گردانی
لبخند گرم لذت از چشمان عاشقانه خورشید می جوشد
از جاده که گذشتی
صبح را در خیابان ها می گردانی
تا به اداره ی تکرار بیکاری برسی
همان اطاق
همان احوالپرسی
همان نگاه ها
پنجره و آسمان و خورشید
کمی هم بر موج زمان بنشین
و دوباره پرواز کن
هیچ نمی دانی پایان راه به کجا ختم می شود
تنها انتظار در مسیر مومن چشم ها همواره سر سبز است
پس به ناگهان شکوفا می شود
و به ناگهان محو می گردد
زینهار دل دوستلن را بیازاری 

قصه ی روح بخش مهر باستانی غروب می کرد
شهرک جدید در انتظار آبان زیبا ساعت شماری می نمود
سرمای خزان جوانه زده بود
آنها همه ی وسا یل و افکار خود را در وانتی ریختند و رفتند
غروب جدائی در نگاه زن غبار تیره خستگی می پراکند
وقتی شب شد –
آنها سرو رویای خود را در مسکنی جدید جشن گرفتند
مرد که نگاه سبز آفتاب را به شب پیوند می زد
به آسانی نگاه لطیف خیابان را پشت سر گذاشت
جلو منزل درک جدید توقف کرد
وسراغ لبخند دلگشای ماه را گرفت
ما با دلتنگی عمیق و رنج - گاو خیابان را درآغوش گرفتیم
آنها در خوبی بارور- همیشه همسایه بودند
منزل تخلیه شده هم همین را می گفت 
پله ها – نرده ها و دری که به خیابان ساکت چشم می گشود 

به چشم اندازت هر چه بیشترنزدیک شو
در چشم اندازت با چشما نت قدم بزن
با ذهنت
چشم اندازت را در دستا نت لمس کن
در چشم اندازت هر لحظه بهاری نو تر را تجربه کن
در درون چشم اندازت به لبخند و پایکوبی بنشین
آنجا بلدرچین غم و شادی لانه دارد
مرا درقلب آوازش بنشان
در تجربه های دوستت غوطه ور شو
در درون اعماق چشم اندازش شنا کن
ودوباره به خودت برگرد
اینجا اینک بهار شعله ور است
و همه چیز در نگاه سبز علف ها پیر و جوان می شود
بیا با نگاه تو در دوستان سبز علف زاربنگریم
نگاهی طرد و مرطوب
در آفتابی به بلندای تاریخ
چه چشمانی گرم و گیرا داشته باشی
چه ذهنی قسی و خونریز
سرانجام خواهی شکست
و بی تردید به خاک خواهی پیوست
درک آینده قضاوت عبور چشم اندازها ست 
و مرا آه انسان در خود پیچیده است
ولی یقین دارم
که روزی دوباره از خاک خواهم رویید
و در برابرچشم انداز دوست خواهم ایستاد
او که مرا همواره آفریده است
با چشم انداز های رنگارنگ 
27/2/88
غزال وحشی شب در خانه نمی رقصد
وقتی که با سکوت سبز دقت گوش می سپاری
صدای جیرجیرک بی قرارخزان پرده های گوش را می نوازد
تلویز یون و بازی های کودکانه
بازی هائی که بزرگان به نمایش می گذارند
سه چرخه بر روی قالی – رها شده در ترنم لامپ های مهتابی
ناگهان اخبار – روینده بر قلب خسته زمان
سناریوی سیا ستمداران با نام مردم
تابلوی اسب ها بر دیوارساده ی زندگی 
اسبی در کنار بوته های گل – آب رویا می نوشد
ریتسوس با استادی تمام درس شکار لحظات می آموزد
ما چهار فصل را چسبیده بر روی دیوار شب به زیبائی می نگریم
سرانجام بر بستر نرم شب خواب انگورهای روز را به انتظارمی نشینیم
غزال عاشق شب در خانه نمی رقصد
فردا لحظه ها ی نورانی در غوغای روز
بیا به حقیقت مرگ و زندگی ایمان بیاوریم
هر لحظه می شکفد 
ومی میرد . 


  

97/9/18
9:50 ع

شعر زیبای زندگی من

شعر زیبای زندگی من 

مردی در میان کتابها و روزنامه ها
زنی را از جنس فیلمهایش بوسید
یأسی بر چشمان امیدوار رحمی بارید
و نطفه ی رنج من شکل گرفت
در نخستین غروب که آسمان
را خون آلود کرد
از حسرت عشقی ناگفته
زاده شدم
و هرگز سخن از عشق در میان نیامد
و زن در زهن مرد توقیف شد
آنچنانکه عدالت در ذهن جامعه
سفر به راه افتاد
آینه ای در دستم بود
چراغی در اندیشه ام
زمین پر از گامهای سیاه بود
و کفشهای من
تنها ضربان سرما را می تپیدند
ناگاه نشست مردی در آینه ام
نشسته بود مردی روبروی من
و در خلأ خود بود
ستارگان درخشانند
مرد ستاره نبود
کوهها استوارند
مرد باوری استوار نبود
نشسته بود مردی روبروی من
و من دوستش می داشتم
سیاه بود و تلخ بود
همخوابه شد نگاه تلخ مرد با شکسته های آینه ام
و کابوس زاده شد
دقایق من در نحوست صبحی کاذب هدر رفتند
و از هر کنار به پای پوش قاعده های من خاری فرو رفت
من مست کردم
و در هر مستی ام تو را می دیدم
مانند شهرم که غذا را
و تو را که
می دیدم
که بزرگ می شوی ، که بزرگتر می شوی
و می افتی و بلند می شوی و رشد می کنی و رشد می کنی
و خودم را که فرو می ریزم و فرو می ریزم
و آب می شوم و آب می شوم
در یأسی که تو در آن ،‌ در دردی که شعر من در آن
متولد می شوی و بزرگ می شوی و بزرگتر می شوی
و من
شاعر سیه پوش شعری سپید موی هستم
با روزنه ای کوچک ، با دریچه ای کم سو
که عشق را رهنمون می کرد
به سردی انگشتانم و سردی نگاهم
که هیچ نمی دید
جز کویر ،‌ جز کویر ،‌ جز کویر
و سردی لبانم
که دیر گاهی نخوانده بود ترانه ای
ترانه های دلتنگی
ترانه های تنهایی
و ترانه های همزاد خود را ترک گفتم
تا ترانه ای دیگر بسرایم
ترانهای خاکستری رنگ
تا ریشه های سیاه تو را بسوزاند
و من گم شدم در ترانه ات
که اگر می نواختی
هر زخمه اش رهاییت بود
و اگر می نواختی هر زخمه اش پیوندی داشت با ریشه های
من
و من پر از بغض بودم و اشک
پدر نبود
و او تنها در کتابهایش بود و جز انسانهای مرکبی
هیچ چیز را نمی دید و نمی دید و نمی دید
و مادر در بایگانی فیلمخانه ی توقیف شده ی ذهن پدر بود
و برای مادر من نبودم
جز دروغ یک مرد
و نبودم جز حماقتی
آشکار
و من پر از بغض بودم و اشک
و شهر تاریک بود
و شهر همیشه تاریک بود
و مردی که روبروی من نشسته بود
سیاه بود و تلخ بود
و من دوستش می داشتم
نه برای آفتاب و نه به خاطر شب
به شکل پدر بود
و من به خاطر شعر دوستش می داشتم
و من
شاعر سیه پوش شعری سپید موی هستم
و شهر پر از زخم بود
و من پر از بغض بودم و اشک
و گونه ی خیس آسمان
مرد آمده بود
و من به شک رسیدم
و مادر در ذهن پدر توقیف بود
آنچنانکه آزادی در ذهن شهر
و شهر در شک بود
مرد صدا کرد مرا
آنچنانکه عدالت شهر را
و من گوش نکردم
و شهر پر از ناله بود
باید به سکوت عادت می کردم
بی گاهان تو آمدی
و من گرمایت را احساس نکردم
و شهر بیمار بود
تو به من لبخند زدی
تا دگر بار باوری استوار یسازم
و من باور را به خاک سپردم
آنچنان که شهر
آزادی شهیدش را
و من می دانستم معجزات تو برای من عمری کوتاه دارند
و سرانجام
در دورها ، در دوردست ها
در سرزمینی که دور از میلاد هر ذهن روشن است
و دور از ترانه های رهاییست
کسی را قربانی کردند
و صدایش را هیچ کس نشنید
کسی را قربانی کردند
و هیچ نشانه ای در میان نبود
نه سرخی خون شفق و نه سرخی خون فلق
چرا که در چنین سرزمینی شاعران را
بی هیچ نشانه ای مصلوب می کنند
کسی را قربانی کردند
و دریغ از یک پرنده
و قربانی پرواز در آسمانی بی پرنده
و قربانی نگاه در زمین نابینایان تاریک دل
و مرگ
مرگ دشوار نبود
وسیع بود مثال خورشید که بر زمین
و می نواخت مرگ
مثال باران که بر کویر
و مرگ لالایی می گفت
همتای مادربزرگ که لالاییش
که تنها نجوای مه گرفته ی لالاییش در پشت پرچین خاطرات
باور هر چیز خوب را ، هر چیز پاک را
در من زنده نگاه می داشت



من خانه را تاریک می کنم و هر چه پنجره است با پرده ای 
سیاه می پوشانم
از چراغها بیزارم و از ستارگان و مروارید
و شهر پر از چراغ است
و من
بارها تور نگاهم را به افق های دور انداختم و هیچ صید نشد
نه ستاره ای و نه مروارید
و مردی که نادرم را کشت
و من خون را در چشمانش می دیدم
و مار را بر شانه هایش
در دستش چراغ بود
و خواهرم که تنها یک بار از خیابان عبور کرد
و زیر چرخهای سنگین اعتماد
له شد
چراغ سبز چهار راه را دیده بود
از چراغ ها بیزارم و شهر پر از چراغ است
و حتی تمام کسانیکه در قطب جنوب راه را گم کردند
ستارگان را دیگر ندیدند
و خوب یادم هست مردی که دوستش می داشتم
با گردنبند مروارید من خود را حلق آویز کرد
و شهر پر از
گفتار است
شاید آخرین شعری که در رقص روسپیان محله و زهرخند مردها سرودم
خود بوی مرگ می دادم
کفتارها در چشم من چراغ می اندازند
و من بر چشمانم پارچه ای سیاه خواهم بست
تا هیچ چیز را نبینم
نه شکنجه را و نه چراغها را
تنها صدایشان را خواهم شنید
و هر چه را که بشنوم لب باز نخواهم کرد
چرا که دهانم بوی مرگ می دهد
و هرگز نمی خواهم خوراک مغز امشب کفتارها باشم


  

97/9/18
9:49 ع

شعر پرمعنای سی تیر

 

به حیرت از تو اگر
1
ولی :
سالخورده ی دف زن
سایه ی تسخیری
اصل چهار غله و جنجال
واسطه خون بود
نه سالگی ام
به خانه می آمد
و خرما بسته بندی شیرینی داشت
خون سیامک گندم رست
2
برهنه می گذرم
و باغچه طی می کند
تو را
و خنده ی ستاره اگر دیوار
جذام حجله روی
هیولای زیر هشت
ضرابخانه پر از سکه ست
و اسطبل شاهی اسب می طلبد
خون
سیامک گندم رست
3
نمی رمانمت ای توفان
هلال ضربی سیالسنگ
که پشت کرده / میهنم / از دست می شود
نمی تابد
از من به قطره ای
که حشمتیه کاسه گردان بود
و کاسه سرم ارزان
که سالهای بی تو مرا دنبال
دو سوم دریا بودم
حشم دو پرچم گل ها
خون سیامک گندم رست
4
تو از کجای گریه نمایانی
که از میان دایره سر می روم
و از دهان گور
زبان گرگ های خانه زاد
روسپی هانه های پیر تر از کشمیر
مخ های بی شعبان
و تازیانه ، موجه
عمر
در حمام زرهی
درشکه ها تاریک
و لابه های کهن
خون سیامک گندم رست
5
پاک می شود خاطرم
در بادهای غیر موسمی
نه سالگی ام به خانه می آید
از جان خود گذشتم
با خون خود نوشتم
یا مرگ یا مصدق
گریه فاسد بود
زمین مجاور ماهی ها
و سینا ساحل
خون سیامک
گندم رست
6
ترس
سایه ی شرم آگینی داشت
در چارباغ مدرسه/ خالی
نمی دویدم
دست نه سالگی ام نمی کشیدم
صدای قامت شاملو
دیار کسرایی
و چشم خالی اسفندیار
خون سیامک گندم رست
7
سرک می کشی
کسوف بیستم مرداد
بیست و
پنجم مرداد
بیست و هشتم مرداد
و سرچشمه تهی ست
تیر از واله خون می چیند
بازار در گذر سر می رود
پلاک چندم او
و باد می بالد
خون سیامک گندم رست
8
که باز
سر نرود احساس
سپیده از سر میدان تیر
و تازیانه از تنوره ی نیلوفر
بهار گریه کنی
درخت سینه داده به گنجشک
خون سیامک گندم رست
9
سپید نپوشی
عروس ارزنة الروم
قرار آسمان و حنجره ی کور
بسته های اسکلت بر آب
چه آفتی که نرفته ست
خون سیامک گندم رست
10
چه خسته می کشی
سپیده ی عمویی
کامیاب
مرور قافله در باد
در باد درخت خانی آباد
در باد غروب عشرت آباد
در باد نگاه وکیلی توفان می کرد
نمک بر زخم مپاش
کلاغ کافه نادری سابق
نامه به مقصد نمی کشد
خون سیامک گندم رست

سی وقفه

طنین کاهن اگر اما
1
سراب با ملکی همراه
هراس با فلک الافلاک
لشکر زرهی
و کدتای کبیسه
به سالگرد تماشای آب در پاییز
و جامه از تن دنیا ربود
مرزنگوش
خون سیامک گندم رست
2
دروغ در مولن روژ لباس رنگی می پوشد
کرشمه در مولن روژ لباس رنگی می پوشد
فراق در مولن روز لباس رنگی می پوشد
کمرنگیری
شرار بیست و هشتم مرداد
کریم پور شیرازی سیاوش آتش هاست
و او در آینه ها تنها
خون سیامک گندم رست
3
بغل وا می کنی
کمیته پا می گیرد
شکنجه سر بر می دارد
در اخم کوهستان
و نام آدم ها
خون سیامک گندم رست
4
پر از ارامنه
درد - آوا
تبار تزریقی
و ابرهای یکسره در پاییز
چنین که پیر می پرد از دیوار
عبور خواب تو کش می دهد
و یال اسب به مجرا
خون سیامک گندم رست
5
نه این که دامن او
خاموش
و ابر،‌پرپرزن
سحر کپک زده ی وهم
توپخانه خیره به دنیا
نگاره ها خالی
و دام پاره
خیس گذر تاریک
خون سیامک گندم رست
6
هنوز هشتی سبز آباد
نگاه لیل پر از شاخه
خواب قنسول از دریچه گذر می کند
و سمت دیگر من افراست
صدای دور علف
چشم دیگری ست
دست تازیانه در میانه ی میدان
عبور خنده با انوشه به لبخند می رسد
خون سیامک گندم رست
7
میان کوچه خبر گام می زنم
از حوض سلطان بالا می کشی
از شهربانی
غروب و چکمه ی دژبان
خیال زیبایی
هنوز آن بالاست
و کاروان ان رگ سیال
خون سیامک گندم رست
8
کلاه پاره به سر اندوه
و عشق پیر صفرخان
کرانه ها خالی
دوباره آن طرفم
جان پونه حلق آویز
هراس شاعرانه
پرم دریاست
خون سیامک گندم رست
9
نمی شوم از دیدار
درنگ می گذرد
صدای پای کلاغ
و من
سرم از دنبال
عشق لانه ی ماهیخوار
خون سیامک گندم رست
10
حضور خاطره
افشار طوس ناپیدا
و جاده کفترک از شیب شهرضا جاری
نگاه مزرعه از لای جامه خونین بود
و فاطمی پنهان
خون سیامک گندم رست

سی تبسم

و جانب عطر شفق
1
جهان که جعد کلالی نیست
سپیده سر برگرداند جلالی می ریزد
بنفشه پا بردارد
شبم پر از دانه ست
نه
سالگی ام به خانه می آید
شنیدم بهمنی گردان می سازن
برای بازی فکری سربازا زندان می سازن
و قهوه خانه تهی
قرار جعفر آهنگر
خون سیامک گندم رست
2
نگاه کهنه
اقدسیه بر آتش داد
نهان فتنه تو را
گمان نمی برم
چراغ فاصله عباسی ست
خون
سیامک گندم رست
3
سرگردانی
پری که باغچه می کارد
میان پنجره و پاییز
و روزبه عاشقانه اگر کوتاه
مرام ساحل اگر
پرده می کشد سینه
خون سیامک گندم رست
4
آزادی غایب بود
شمال از من باران تر
و  مرتضی / جلوترم از مرگ
پیاده می شود
غروب لشکر زرهی با او
میان شانه ها و شترخان
هنوز ناپیداست
خیال آن گل اگر چرخ می خورم
تاریک
خون سیامک گندم رست
5
دهان
چه تلخ می گذرد
و باد
پر از صداست
آب های غروب
میان لاله زار و قد تو
تنها
قیام مردم
نیست
و مار می رقصد
خون سیامک گندم رست
6
زمان
اجازه ی رفتن بود
کسوف شبنم و خورشید
درک شوم حقیقت
و ابتدای تهی
خون سیامک گندم رست
7
ابرهای در میانه سالی دود
ارابه های مرده
کلاف سر در پا
پرده نمی گرداند
قهوه
خانه
دور می زند سحاب و اکبر گلپایگانی
و پیر می پرد
بهار و آتش بی منقار
خون سیامک گندم رست
8
پیاده می ترکد
دیدار
دانه ای از ریگ
پیچ و تاب کبوتر
کنار چوبه ی تاریک
و عشق با تو به میدان
و آفتاب
میان دست
تو تأخیر می کند
غرور زورخانه
مهیا ست
خون سیامک گندم رست
9
ساه بمانی سال
سر به راه قدم بر می دارد آب
سر بهراه قدم برمی دارد باد
سر به راه قدم بر می دارد او
و آب به لانه می بندد کبک انجیر
خون سیامک گندم رست
10
ولی
سالخورده ی دف زن
گرگم به هوا سیرم و شب بالا
اسا چپرنگ پیرم و شب بالا
امان نبرا سیرم و شب بالا
کرمج زیر پا پیرم و شب بالا
والبی سلام وسلام
و علیک و علیک
بر جمالش
خون سیامک گندم رست

سی پاره ی برهنگی دانوش

مرا عبیر عبارت
میزان همین مجسمه ی سنگی ست
منقار در سوال
خامشی عمر
ارواح بی درخت
دخیل راه ست
پروانه ای که فرش کرده اند و
باورم این هنگام
در خاطرات کهنه شناور نیست .
پایان آخرم از اول
این لوح چندم ماهی هاست
ماهی که آشتی ست
آشیانه اگر در چاه
می خنددم سکوت
درک تو ناپیداست
با من چراغ می وزد
جوانی ات
آوار
شبنم است
سوگند بر جداره ی فروردین
چشمی به روی چشم می پرد اما
خواب زمین برای دایره ها
کوتاه ست
منقار در سوال
فصل سوم مرداد
تعمید بارقه
با مهمیز
هر شب
بر اقتضای هر چه تباهی ست
پره های بینی آن برج
می لرزد
آشکار
تحلیل می رود مخاط خاطره
در شلاق
رد صدای گرگ
حافظه ی دریاست
پای حصار چندم دنیا
در خواب هم بخار می شود و
خاک : پلکی نمی زند
تشتی لبالب از خیال تو
تصویر مبهمی
باغی پر از برهنگی دانوش
بدر تمام آشیانه ی کوکوست
ماهی که آشتی ست
آشیانه اگر در چاه

  

96/12/13
9:5 ع

نقد و بررسی: کشف و تبیین آرایه ای ادبی به نام دنباله گیری

 

کشف و تبیین آرایه ای ادبی به نام دنباله گیری این جانب در تبیین سبک شعری و ادبی خود، به آرایه ای پی برده و آن را دنباله گیری نامیده و انواع سه گانه ای برایش یافته ام(البته نمونه های زیادی از آرایه ی دنباله گیری را در شعر و سخن سخنوران می توان یافت.) دنباله گیری شبیه به تکرار است؛ اما با آن متفاوت و از آن لطیف تر. در آرایه ی ادبی تکرار، واژه ای را به منظور خاصی مثلا تأکید و... تکرار می کنند؛ اما در دنباله گیری ، واژه هایی مشابه در کنار هم می آیند و یا در نوع ضعیف تر آن در فاصله ی یکی دو کلمه ای از یکدیگر قرار می گیرند نه این که تکرار شوند؛ البته در این باره، بحث زبانشناسانه هم مطرح است که آیا تکرارهای واژه، عینا همسان هستند یا نه. جواب، این که در این جا با مقوله ی واج بعنوان واکه ویا همخوان زبانی سر و کار داریم نه با آوا بعنوان مقوله ای دقیق و دارای ظرافت های بیش تر فیزیکی. 

ادامه مطلب...

  

96/12/13
9:3 ع

گشت وگذاری در یک غزل جذاب

 

گشت وگذاری در یک غزل  
گشت وگذاری در غزل (نقاشی)
شاعر : شادی بلکامه 
نام شعر: نقاشی 
نویسنده : غلامحسین جمعی 

اگر شعررا یک پدیده بنامیم، که درزبان پدیدارمی گردد، و هر پدیده، دارای دو مختصات (کمی و فیزیکی ویا شهودی ویا بطور کلی، یک ابژکتیو) و دیگری ( ارزشی و کیفی ودرونی و یا سوبژکتیو است) شعر هم، از این قاعده مستثنی نیست. پس هر شعر(صورت و شکل و قالب وفرمی) دارد و ( درون ومضمون ونیتی)، که این دوعنصر، متأثر از محیط وشرایط ذهنی وروحی شاعراست، و در سطحی به نمایش درمی آید، که دارای دو محور بنام جوشش و کوشش است . و ارزش گذاری این محورها درنزد افراد مختلف فرق دارد، ولی درهر صورت، این دو، به دوبال پرنده می ماند . که یکی را (خیال) و دیگری را ( واقعیت ) می نامیم وشعری مطلوب است که معجونی از هردو باشد ودرآن صورت است، که علاوه بر داشتن سهمی برای (سر)، حتمن (دل) را هم خواهد برد . حال با این مقدمه به سراغ شعر شاعر عزیزمان سرکار خانم شادی بلکامه می رویم ودر ابتدا نگاهی گذرا برآن می اندازیم تا یک تصویر وتصور کلی در ذهن داشته باشیم 
نقاشی

ادامه مطلب...

  

95/12/1
11:17 ص

یک پیاله شعر بازی جراحی ادبیات یک حبـه نقد ...( قسمت هشتم) 

 نویسنده محمد ابراهیم جاذب نیکو (جاذب )|نقد| 1395/11/20 - 21:31| 354
 یک پیاله شعر یک حبـه نقد ...( قسمت هشتم)یک پیاله شعر یک حبـه نقد ...( قسمت هشتم)

( آموزش عناصر ادبی در سرودن شعر و نوشـتن نقد به زبان ساده ) 


بنام خـداوند نـون و قلم 
خداوند آزادی و عشق و غم

امام صادق علیه السلام :
 ((سِتَّةٌ لاتَکونُ فِى المُؤمِنِ: اَلعُسرُ وَالنَّکَهُ وَالحَسَدُ وَاللَّجاجَةُ وَالکَذِبُ وَالبَغىُ ))

شش (صفت) در مؤمن نیست: 
 سخت‏گیرى، بى‏ خیرى، حسادت، لجاجت، دروغگویى و تجاوز از حد خود به حقوق دیگران . 


*************************************** 
با سلام و عرض ادب و ارادت به همه ی عزیزان ادب دوست و ادب پرور 
***************************************
ادامه مطلب...
  

95/4/5
1:26 ع

چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌ها

بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش

در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها

بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی

تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌ها

با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند

کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها

گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان

آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ‌ها

چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند

تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ‌ها

اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می‌شود

هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ‌ها

زین رو همی‌بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی

زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ‌ها

زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان

زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ‌ها

اشکستگان را جان‌ها بستست بر اومید تو

تا دانش بی‌حد تو پیدا کند فرهنگ‌ها

تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو

تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ‌ها

تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر

پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ‌ها

وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود

هر ذره انگیزنده‌ای هر موی چون سرهنگ‌ها


  

95/4/5
1:24 ع

یک دوبیتی ، مثنوی و ترجیع بند  جدید عید نوروز

اندر دل من مها دل‌ افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز توئی

مولانا

  ادامه مطلب...

  

95/1/7
11:5 ص

رباعیات خیام جدید 95

هر چند که رنگ و روی زیباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک

نقاش ازل بهر چه آراست مرا

 

 

 

چون عهده نمی شود کسی فردا را

حـالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ما

بـسیار بـــگردد و نــیـابد ما را

 

 

 

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقین ز شراب ناب گویید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا

از خاک در میکده جویید مرا

 

 

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ

من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

 

"درد گنگ" (هوشنگ ابتهاج)

 

 

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم 
زبانم در دهان باز بسته ست 
در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم 
غمی در استخوانم می گدازد 
خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

 

گهی در خاطرم می جوشد این وهم 
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهرآگین اندوه

 

فغانی گرم وخون آلود و پردرد 
فرو می پیچیدم در سینه تنگ 
چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ

 

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل 
نهان در سینه می جوشد شب و روز 
چنان مار گرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

 

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه 
چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

 

درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌افتاده دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم 


هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه (


  

94/12/13
1:38 ع

شعری پر از عشق! جدید

عشـق یعنـی...!

عشق یعنی مستی و دیوانگی


عشق یعنی با جهان بیگانگی


عشق یعنی شب نخفتن تا سحر


عشق یعنی سجده با چشمان تر


عشق یعنی سر به دار آویختن


عشق یعنی اشک حسرت ریختن


  عشق یعنی درجهان رسوا شدن


عشق یعنی سُست و بی پروا شدن


عشق یعنی سوختن با ساختن


عشق یعنی زندگی را باختن



عشق یعنی انتظار و انتظار


عشق یعنی هرچه بینی عکس یار


عشق یعنی دیده بر در دوختن


عشق یعنی در فراقش سوختن


عشق یعنی بازی السا لحظه های التهاب


عشق یعنی لحظه های ناب ناب


عشق یعنیبا پرستو پر زدن


عشق یعنی آب بر آذر زدن

زیباترین شعر عاشقانه


عشق یعنی، سوز نَی، آه شبان


عشق یعنی معنی رنگین کمان


عشق یعنی شاعری دل سوخته


عشق یعنی آتشی افروخته


عشق یعنی با گلی گفتن سخن


عشق یعنی بازی اندروید خون لاله بر چمن


عشق یعنی شعله بر خرمن زدن


عشق یعنی رسم دل بر هم زدن


عشق یعنی یک تیمم,یک نماز


عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 

منبع: وبلاگ عاشقانه دختری از افغانستان


 

:: موضوعات مرتبط: عاشقانه های کوتاه، اشعار طلایی، اشعار ناب، زیباترین شعرهای عاشقانه، شعر عاشقانه 
:: کلید واژه های این مطلب: عشق, عشق یعنی, معنی عشق, مفهوم عشق, اشعار زیبا


  

ترجمه از وردپرس به پارسی بلاگ توسط تیم پارسی بلاگ